محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
917
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابو بكر قيمت شتر را بگفت . پيمبر گفت : « به همان قيمت خريدم . » ابو بكر گفت : « مال تو باشد . » اسماء دختر ابو بكر گويد : وقتى پيمبر خدا با ابو بكر برفت گروهى از قريش به در خانهء ما آمدند ، ابو جهل بن هشام نيز با آنها بود ، من بيرون رفتم و به من گفتند : « پدرت كجاست ؟ » گفتم : « به خدا نمىدانم پدرم كجاست . » گويد : ابو جهل كه مردى خبيث و بد دهان بود دست بلند كرد و سيلىاى به صورت من زد كه گوشوارهام بيفتاد ، آنگاه برفتند و سه شب گذشت و ما نمىدانستيم كه پيمبر كجا رفته است ، تا يكى از جنيان بيامد و در پايين مكه اشعارى بخواند و مردم به دنبال او رفتند و صدايش را شنيدند اما خودش را نديدند و مضمون اشعار چنين بود : « خداوند به دو رفيق كه » « در خيمهء ام معبد فرود آمدند » « پاداش نيك دهاد » « كه با هدايت آنجا فرود آمدند » « و آنكه رفيق محمد بود رستگار شد » « مردم بنى كعب ! از اقامت پيمبر خوش باشيد » « كه مقام وى پناهگاه مؤمنانست . » و چون اشعار جنى را شنيديم دانستيم كه پيمبر سوى مدينه رفته است و چهار نفر بودند كه به اين سفر رفتند : پيمبر و ابو بكر و عامر بن فهيره و عبد الله بن ارقد كه بلد راه بود . ابو جعفر گويد : از محمد بن ابى عباس روايت كردهاند كه شبانگاه قرشيان